تبليغاتX
آمیتیس قشنگم

آمیتیس قشنگم

روزهای پاییزی و برفی

پاییز زیبا و عروس فصل هاست

برگ ریزان درخت و خواب ناز غنچه هاست

خش خش برگ و نسیم باد را بی انتهاست

هرچه خواهی آرزو کن ُ فصل فصل قصه هاست . . .

" الان که دارم این رو مینویسم  پاییزمون برفی شده و دو روز حسابی برف باریده

 


کودک دو سال و نیمه


کودک در این سن ، منفی باف ، لجوج و سرسخت است. اگر مادر بخواهد با عجله لباس او را تنش کند، کودک فریاد می‌زند: «خودم می‌خواهم بپوشم» و اگر پدر به او بگوید: «لباست را بپوش» خواهد شنید که می‌گوید: «می‌خواهم مامان لباس تنم کند.» کودک دو و نیم ساله متلون است. اگر مادر به طرف او رود. بابا را می‌طلبد و به عکس اگر بابا به طرفش برود، مامانش را می‌خواهد. او در دنیایی از تضاد سیر می‌کند. و این کلمات بر زبان او جاری است: «می‌کنم .. نمی‌کنم .. می‌خواهم .. نمی‌خواهم .. می‌توانم .. نمی‌توانم .. بله .. نه»

انتخابهای او چند تایی است و در هر دقیقه ، نوعی را می‌پسندد، اگر انواع باشد همه را طالب است اگر جلوی او را نگیرند، ممکن است مدتها از یک سمت به سمت دیگر حرکت کند. اگر مادر به او بگوید: «مربا می‌خواهی» می‌گوید «نمی‌خواهم» اما به محض اینکه مربا کنار گذاشته شود، او مربا می‌خواهد.

مشکل مادر برای تربیت او ، این است که باید حتی الامکان او را در مسیر یک طرفه قرار دهد. کارهای روزانه را خودتان انتخاب کنید و فرصت انتخاب به او ندهید. وقتی می‌خواهید او را با خود به بیرون ببرید، در حالیکه از تفریح در بیرون برایش سخنرانی می‌کنید لباس تنش کنید. اگر از او برای بیرون رفتن ، اجازه بخواهید، کلاهتان پس معرکه است. به هر قیمت که می‌دانید از پرسشهایی که او باید چواب «نه» را ادا کند، پرهیز نمایید. به او زیاد فرصت انتخاب ندهید. اگر این فرصت را داشته باشد، مطمئن باشید که از فرصت خود راضی نیست.

در تمام دستورها، خواهش و تقاضاهایش تکبر و غرور زیاده از حدی دیده می‌شود. لذا مادر باید به جای نشستن و غصه خوردن ، راه و روش تسلط بر فرزند را بیاموزد و این مطلب را همواره در نظر داشته باشد، سعی کند کودک حرفهای او را بدون چون و چرا بشنود و به عکس در مقابل کارهای بی‌اهمیت تسلیم شود. مثلا «بگوید: البته ... بله قربان ... حتما»

مادران باید به خاطر داشته باشند که کودک 5/2 ساله ممکن است. رفتارش با شما بسیار خوب یا بد باشد، اما او شما را بسیار دوست دارد و تمناهای زیادی از شما دارد. جالبترین استعدادهای خود را می خواهد به شما نشان دهد، و دوست ندارد آنها را حتی پدرش ببیند. اگر گاهی وقتها که شما را خیلی ناراحت و خسته کرده، فرصتی بدست آورده و قدری استراحت کنید تا ب صبر و حوصله بیشتری به سوی او بازگردید.

کودک دو و نیم تا سه ساله


بسیاری از کودکان در این سن ، در مرحله عجیبی قرار می‌گیرند، آنها میل دارند به زمان شیرخوارگی برگردند، از نظر احساسی می‌توانند این مرحله را با مادر تجدید کنند. دوست دارند دوباره از پستان مادر شیر بخورند، خود را در آغوش مادر جای دهد، برایش بسیار دلپذیر خواهد بود. کودک 5/2 ساله‌ای به مادرش می‌گفت: «من کوچولو هستم» نمی توانم حرف بزنم. دندان ندارم غذا بخورم. دوست دارم شیر بخورم.»

آنها دوست دارند در کالسکه بخوابند و از شیشه بوسیله پستانک شیر بخورند. وقتی مادری این نیاز کودک خود را بداند، سعی در برطرف کردن آن کرده و به موقع او را از این تخیل بی جا نجات می‌دهد. اغلب مادران ، کودک در این سن را مسخره کرده و با توجه به کودکان دیگر خود ، حس حسادت آنانرا تحریک و حسود بار می‌آورند. اما اگر کودک از زنده کردن دوران شیرخوارگی خود به اندازه کافی تجربه بدست آورد، خواهد توانست رشد کند و مستقل تر و بالغ تر بشود و سپس همواره به جلو نگاه کند نه به عقب.


سلام دوستان و خوانندگان عزیز وبلاگ و پوزش از دیر نوشتن وبلاگه دختری

این چند وقته یعنی چند ماهه اخیر رفتارهای آمیتیس خیلی تغییر کرده و دقیقا میشه گفت مثل پاراگراف اول همین متن بالاست .خیلی وقت ها در حال مخالفت کردن با هر چیز ممکنه .خیلی مواقع بهونه های الکی میگیره که تقریبا الان دیگه میتونم حدس بزنم از سر چیه .اول میبینم که مثلا از گشنگی یا کم خوابی نیست چون سر تایم های این دو هم بهونه گیر میشه.و دوم و از همه بیشتر بخاطر اینکه حوصله اش سر رفته و به هر چیزی گیر میده و میخوادجلب توجه میکنه . در این مواقع.بهترین عملکرد من(حالا درست یا غلطش رو نمیدونم) اینه که یادم باشه که دو نیم سالشه .بهش بگم که خوب اول درست واضح (بدون نق و گریه ) بگو الان دقیقا میخوایی من چیکار کنم ؟؟؟؟ و بعد که اکثر مواقع میگه بیا بریم بازی .در اصرع وقت بتونم برم و باهاش بازی کنم .گاهی مثلا درست وسط یه کاری میاد گیر میده که خیلی سخته ناتموم بزارم و برم ولی تا جاییکه بتونم حتی وسط آشپزی مثلا میگم باشه من میام دو تا کتاب یا یه نقاشی یا یکمی قایم موشک بازی میکنیم و یعد بزار من بقیه کارمو انجام بدم .

وقتی میبینه که من دارم به حرفش توجه میکنم خیلی بهتر میشه .البته با همه این تغییرات رفتاری که مقتضی سنش هست .باز هم میدونم و بقیه هم میگن که آمیتیس بچه آروم و حرف گوش کنی است .و میدونم ما پدر و مادر کم حوصله ای هستیم چرا که وقتی خصوصا باباش وقتی میاد خونه مثلا یک ساعت کامل وقت بزاره و باهاش بازی کنه دیگه تا شب خوشحاله  .هر چند که هر بازی باهاش بکنی هیچوقت هیچوقت ازش خسته نمیشه و هی میگه دوباره دوباره

ولی همش به خودم میگم چطوری مادر من ماها رو با تمام سختی ها بزرگ کرد و هیچوقت حتی صداش به روی ما بلند نشد.هیچوقت از چیزی گلایه نکرد .همیشه هوای هممون را داشت و هر چه در توان مادی و معنوی و احساس بود به ما نثار کرد. هر چند که من نتونستم جبران زحماتش رو بکنم ؟؟؟واقعا مادر خوب بودن خیلی سخته خیلی .همیشه میگم تازه الان دو سال و نیمشه یعنی از یه زندگی فقط به همین قدر کم از مسائل و موارد بوجود آمده با هم تجربه داشتیم .و چه کنم وقتی داره بزرگتر و باهوشتر و داناتر میشه و من چقدر باید جوابگو باشم من چقدر باید تو رفتارم و گفتارم همه چی حساب شده و دقیق باشه چرا که اول و آخر الگو پذیری رو از من داره !!! به قول دوستی میگفت تا قبل مدرسه مادر حرف اول و آخر رو میزنه .تو مدرسه خانمم یا آقامون (معلمشون ) البته تا راهنمایی و بعدش دیگه میشه دوستم و رفقام و پس از مدتها تجربه و گذر زمان باز میشه حرف حرف مامان ......!!!

خوب از شیرین کاریهای دختر بگم که منو سفت بغل میکنه و میگه مامان خیلی دوست دارماااا.منکه دیگه میمیرم .یا میگه چشماتو ببند تا بوست کنم .

تازگیها از بعد یه برنامه ای هی میگه من خواننده شدم و هی در حین بالا و پایین پریدن آواز میخونه و میگه مامان تو بیا منو نگاه کن و دست بزن ...

روزها هی باهم قایم باشک بازی میکنیم چندین بار عاشقه این بازیه .میگه ده بیس سی چل و میاد دنبالم و دووست هم داره یه جای سخت قایم بشیم گاهی نمیدونم چرا کبک میشه میره یه جا قایم میشه که من دارم میبینمش ولی خودش هم چشماش رو میگیره فکر میکنه من نمیبینمش !!!!!.خمیر بازی .نقاش با آبرنگ و مداد شمعی و مداد و ماژیک .راستی نقاشیش هم به نظر من در حد قابل توجهی خوب و واضح شده .تازه مهد هم نمیره گه به طور منظم آموزشی دیده باشه .چیدن کاغذ با قیچی کوچیک خودش .و البته در حین آشپزی من و خرید هم جزو بازیهاش هست .و تازگیها سیدی کارتون و فیلم کودک هم میبینه .گیر داده به وینی پو و سیندرلا و کلاه قرمزی .هر چی هم شرط و شروط میزارم که روزی فقط یه سی دی اجازه داری ببینی ولی تا وقتی باباش بیاد آخر دو سه ساعتی فیلم دیده .ولی خوبیش اینه که وقتی بابایی بیاد خونه دیگه تلویزیون ماله کاسه و سیدی نباید بزاره .دقیقا همون موقع که دیگه من میخوام بشینم یه برنامه ای چیزی ببینم .میگه بیا بریم بازی ...............

این هم نقاشیهاش .که در دو سال ۶ و ۷ ماهگیش کشیده .میگه آمیتیس کشیدم

وقتی خودش موبایل به دسته و همش داره عکس میگیره .

این هم از مدل روسری سرکردنش

ولی خیلی بامزه شده .خوشحالم که باهم حرف میزنیم بازی میکنیم این دورانش رو دوست دارم خیلی زیاد .همیشه برای روزای قبلش دم تنگ میشه . همینطور وقتی خوابه .


و یه خبر مهم دیگه این که بالاخره از اوایل آبان اتاقش جدا شد و به طور مستقل تو تخت و اتاق خودش میخوابه .بر خلاف اون چیزی که همیشه نگران جدا کردنش بودم .ولی خیلی خوب استقبال کرد و به جز تشنه شدن و دستشویی بردن راحت تو تخت خودش میخوابه .و حتی وسط روز هی میره تو تختش و کتاب میخونه


تو  اواخر شهریور ماه یه چند روزی رفتیم شمال که این بار هم مثل دفعه قبل دیگه دریا رو دوست داشت و کلی آب بازی کرد و بعدش هم یه سرما خوردگی داشت که تا سه هفته آبریزش بینیش تموم نمیشد

وقتی داشت تو جنگل  درختها رو نگاه میگرد  .و زیبایی تابش آفتاب و از لابلای شاخ و برگها رو میدید.

آمیتیس در سی ماهگی ......

فوری شروع میکرد به شن بازی و میگفت دارم غذا میپزم .دختره دیگه

البته  تو این عکس ها هنوز هوا سرد نشده بود

ول کن دریا نبود .هنوز هم هر چی میخواییم بریم بیرون میگه داریم میریم شمال؟؟؟

 

به همه میگفت سوار قایم شدم ........حالا هر چی ما میگیم قایق .میگه نه قایم بگو ..ق.ا.ی.م


این هم عکسش که تو خونه رفتم دیدم برا خودش و عروسکهاش ماکارونی ریخته و خیلی قشنگ داشت بازی میکرد .ولی فقط تونستم عکس بگیرم .

دوستی برام کامنت گذاشته بود که نگزارم آمیتیس اینطوری بشینه و پاهاش انحنا پیدا میکنه !!!ولی حالا میبینم همیشه همینطوری میشینه .ولی یه چیزی که هست من دیدم اکثر کودکان تا دوران کودکی میتونن راحت اینطوری بشینن ولی بزرگ که میشن نه دیگه .باید برم یه تحقیقی  تو این زمینه بکنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 2:14  توسط ساناز  | 

هکی بود هکی نبود !!!

سلام به دختر نازم و دوست های مهربونمون ...بله دخترم ۲۸ ماهه شد .جدی جدی داره بزرگ میشه و من تا بیام بفهمم که چی شد روزها میگذره و  اونوقت من  دارم مقدمات رفتن به مدرسه رو فراهم  میکنم .

این دخملی ما دیگه چند وقتیه که شب ها هم پوشک نمیشه ولی وسط شب وول وول میخوره و من میفهمم که جیش داره و بلندش میکنم و یه دستشویی میره و آروم دیگه میخوابه

و البته هنوز پروژه جدا کردن اتاقش رو انجام ندادم ...تو تخت خودش ولی چسبیده به تخت ما میخوابه . راستش از اینکه تا صبح هزاااار دفعه چشمام رو باز کنم و ببینمش لذت دنیا رو میبرم و هنوز دلم نیومده جدا بخوابه و هر چند که میدونم باید دیگه این کار انجام بشه و تا مدتی هم مجبورم اولش برم پیشش تا بخوابه و مثل خیلی از بچه ها  احتمالا نصفه شب باز پا میشه میاد پیش ما ...

خوابیدن الان هم ماجرایی داره .اول اینکه یک ماهی هست که دیگه ظهر ها نمیخوابه و شب ها .باید کلی کتاب خونده بشه تا بخوابه

من :آمیتیس بریم دیگه لالا (بعد کلی ماجرا واسه راضی کردن که اون هم به ذوق خوندن کتاب میاد)

-آمیتیس:مامان دوتا سه تا زیااااااااد کتاب بخونیم

= نه نمیشه فقط سه تا میخونم بعدش باید بخوابیم (الان رفتیم که مثلا بخوابیم )

کتاب اول رو دارم میخونم .وسطش ازم میگیره کتاب رو تا میزنه و دوباره میده میگه بخون .

-مامان بده من بخونم باشه .تو دوش بده من میخونم ...خوب؟؟؟

نصفه نیمه از من میگیره و خودش خیلی قشنگ میخونه هکی بود هکی نبود .میمینی با مامانش رفته به پارک خوبی خریده یه آب نبات چوبی .ووواکثرا از رو تصاویر خیلی خوب میخونه

کتاب دوم و سوم و گاهی بیشتر به همین منوال خونده میشه .میگم دیگه بسه چراغ خاموش بخوابیم

مامان جیش دارم .

= دوباره که جیش نداری!!!همین الان جیش کردی .بخواب

-مامان آب میخوام ....

= بیا این هم آب (حالا این آب هم همین قبل کتاب خوندن آوردما)

- نه آب خنک .

-مامان بابا رو بوس کنم و بیام

-مامان گشنمه غذا میخوام .مامان پشتمو بمالون بخوابم.مامان بریم تو هال پیش بابا؟ 

خلاصه آخرش دیگه من میگم آمیتیس کی زودتر خوابش میبره ؟؟؟(این جمله واسه گاهی خوب عمل میکنه)...ولی واقعا تمام تلاشش رو میکنه تا نخوابه ......کاشکی ما ها هم مثل بچه ها از خوابیدن و خوردن فرار میکردیم

-------------------

این دخملی شعر هم یاد گرفته

یه توپ دارم دل دلیه .سرخ و آبیه .میزنم زمین هبا میره .نمیدونی تا کجا میره .من این توپو نداشتم ومشقاقو خوب ندشتم .بابام بهم عیدی داد .یه توپ دلدلی داد

عمو زنجیر باف رو هم بلده .

--------------------

نماز هم میخونه و عاشق چادر سر کردنه .وسط نماز هم هی مهر ها رو عوض میکنه ووووو.....ماه رمضان هست و نماز روزه هاتون هم قبل باشه ما رو هم دعا کنید

نمیدونم گفته بودم یا نه به غورباقه میگه دوداخبه !!! در صورتیکه میدونم میتونه درستش رو بگه

یه روز یهو گفت .مامان میدونی دوداخبه چیه ؟(من هم خوشحال که میخواد الان درستش رو بگه )گفتم نه تو بگو چیه ؟؟؟ گفت دوداخبس !!!!!!!!!!!

------------------

نقاشی های خیلی قشنگی میکشه که ازشون عکس میگیرم و میزارم .

با این چادرش منو کشته روزی هزار دفعه سرش میکنه مثلا میره خرید .بچش رو میبره بیرون و وووحالا خوبه من اصلا چادری نیستم !!!!

رو هم سفت و سخت میگیره

نمیدونید چقدر قشنگ بازی میکنه .دوست دارم بشینم و بازیهاش رو همه رو فیلم بگیرم ولی اکثرا وقتی داره بازی میکنه منم فوری میرم سر کارهام .هر چند که هی میاد میگه مامان بیا بازی

خیلی بامزست داره ماتیک میزنه آینه هم براش گرفته ببینه .مثلا اینجا شده بود آرایشگر و نفر بعدی هم من بودم .هه هه دیدنی بود قیافه من همه این گل سرها هم به سرم بود

خدارو شکر این آمیتیس خانم وضع لباسش خیلی خوبه از لطف تینا جون که همیشه  لباس های قشنگ میفرسته .این رو هم عمه آمیتیس براش فرستاده .عمه جونی دستت درد نکنه

آخه این همه لطف رو من چجوری جبران کنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 4:9  توسط ساناز  | 

شروع دومین استقلال

سلام به دختر گلم و خواننده های با محبت وبلاگش .ای كاش میشد كامنت ها رو هم سیو كرد (اگه بلدین بگین چجوری میشه دوست دارم براش بمونه ).......

خوب بریم سر اصل مطلب .بله تقریبا یك ماهی از اتمام پروزه شیر گرفتن گذشته بود كه كم كم شروع كردم برای آمیتیس خوندن كتاب های در مورد از پوشك گرفتن ... و چند روز بعدش تقریبا از اواسط ماه خرداد دیگه از صبح پوشكش رو باز كردم و گفتم ببین مثل این كتابایی كه خوندیم حالا ما هم میخواییم تو دستشویی یا تو لگن مخصوص جیش كنی و نمیدونم چرا حاضر نمیشد نه تو لگن نه تو توالت فرنگی(كه خودش درپوش مخصوص كودك داره) جیش نمیكرد و قشنگ میدیدم داره خودش رو ساعت ها نگه میداره و من كلی جایزه خریده بودم و هی براش توضیح میدادم كه یه بار اصلا بیا جیش كن تو لگنت تا جایزت رو بدم ولی دو روز تمام فقط فقط خودش رو نگه میداشت و دیگه به ناچار از دستش در میرفت و میریخت تو شلوارش .

اصلا انگار حرف منو متوجه نمیشد كه میگفتم بیا تو حمام یا تو دستشویی یا تو لگن جیش كن  تا جایزه بدم !!! تو اون دو روز داشتم نا امید میشدم و هی میگفتم نكنه زود اقدام كردم نكنه آمادگیش رو نداره.ولی میدیدم كه میتونه خودش رو نگه داره مصمم میشدم كه میتونه ولی برای اولین بار انگار میترسید جیش كنه .

تا اینكه روز سوم دیدم با دو قطره خطا فوری میگفت مامان جیش دارم و میشوندم سر لگن و باز نمیكردو بعدش تو حمام بصورت سرپا مینشست و جیش میكرد !!!! و من برای تشویق جایزه بهش دادم . و شروع به همكاری كرد ولی فقط تو حمام .و من باز تشویق میكردم و دیگه شلوارش به جز دو روزی كه مهمون اومد خیس نشد .

و الان دیگه خونه مامان بزرگ ها هم پوشك نمیكنمش (میدونین كه چقدر به جیش ریختن حساسن ).

و تو مهمونی برای دستشویی بزرگ!! باید پوشك كنم تا بتونه انجام بده ...ولی تو خونه خودمون دیگه سر لگن و توالت فرنگی دستشویی بزرگ و جیش رو هم میكنه ........هر بار خودش انتخاب میكنه كه كجا بشینه .البته تو این دوران دو باری هم حواسش نبود و اون دستشویی بزرگه رو تو شلوار كرد .ولی خوب رفته رفته داره بهتر میشه .خونه خودمون كه خیلی خوب شده حتی بعضی از شبها هم تا صبح پوشكش خشكه و صبح خودش میگه مامان جیش دارم ....ولی چون از نوزادیش بچه ای بود كه پوشك شب تا صبحش سنگینترین بود واسه همین میخوام یه چند روزی صبر كنم و بعد شب ها هم بلندش كنم تا جیش كنه و پوشك نبندم ... ..

ولی این دوتا پروژه از شیر و پوشك گرفتن چقدر سخت بود ..ولی خوب به خاطر خودشون باید انجام بدیم . و كم كم بریم به سوی جدا كردن اتاقش .وای ولی این یكی خیلی سخته ها .عادت كردم هی چشممو تو خواب باز كنم و صورت نازش رو ببینم .......

 همین چند روز پیش اواخر خرداد دو سه روزی رو با خواهرم رفتیم شمال. جای همگی خالی بود و آمیتیس هم حسابی عاشق دریا و شن بازی شد . ولی خوب اصلا پا هاش رو هم به آب دریا نزد . و اصلا هم دوست نداشت دست و پاش شنی بشه و فوری با دستمال (به قول خودش دمسال)پاك میكرد .با بیلچه و سطل شن بازی كرد .بادبادك هوا كرد . قایق سواری كرد . و حسابی بلبل زبونی میكرد .

 

 

نمیدونید چه ماجرایی داشتیم از دست این شن ها....

اینجا با دیدن بادبادك كلی ذوق زده شد و بعد هم براش بادبادك خریدیم و خودش هم با كمك بادبادك هوا كرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 3:12  توسط ساناز  |